ز ما، دو، خاطرهی بی دوام میماند،
زمی، نه حال، که دُردی به جام میماند.
چه سالها که زمین بی من و تو خواهد گشت،
که صید میرهد از دام و دام میماند!
از این تردد دائم - که در نظر جاری -
کدام منظرهای مستدام میماند؟
خطوط منکسری، با شتاب میگذرند،
بر این صحیفه -که گفت؟- از تو نام میماند.
چه سایهوار سواران در آستان غروب....
چه نقشی؟
از که؟
در این ازدحام میماند
چه باغها به گذرها - پر از شکوفهی سیب -
چه عطرها که تو را در مشام میماند
ستارهها و سحرها و صخرهها و سفر...
چه خوب!
(زینهمه بر جا کدام میماند؟)
به جز به چهرهی ما خفتگان- که رو در روی -
چه جای پایی ازاین صبح و شام میماند؟
مسافران ز عطش، دسته دسته میمیرند،
و چشمهی حیوان در ظلام می ماند.
تمام گفتنی و گفتیم و گفتنی بنماند،
ولی، از آن همه این کلام میماند:
دریغ از آنکه در این بوته سوختیم، دریغ!
ولی چو نقرهی خالص که خام میماند
سیاهچردهی من سبز چشم نازآلود،
به گربههای سیاه سیام میماند!
اگر چه دیر نشستیم و قصهها راندیم،
هنوز قصهی ما نا تمام میماند!
برچسب:
نویسنده: آبتین زارعیپور