در شبنمی، از اشک تو، پنهان شده بودم
چون دیو که در شیشه به زندان شده بودم
یا نقش بر آبی.
(نه که تصویر سرابی )
این سان شده بودی تو،
من آن سان شده بودم.
با اشک تو، از چشم تو بر گونه دویدم
با آه تو، بازیچهی توفان شده بودم
انگشت گزیدی چو به دندان تحسّر
حیرت زده، انگشت به دندان شده بودم.
در همهمهی کوچهی شب، گم شده بودی
تا من پی دیدار، بر ایوان شده بودم!
دیدند همه -همچو حبابی که بر آبی-
از وحشت آن واقعه ویران شده بودم.
در جملهی طولانی عشـق و هوس تو،
ای کاش که من نقطهی پایان شده بودم!
چون مرغ سبکبال، نه در بند خط و خال،
بر بام تو با نام تو پران شده بودم،
در گشتن - و بد گشتن- واز نام گذشتن،
سر حلقهی انگشت نمایان شده بودم!
تا سر بدهم بر سر این کار، سَرِ دار
چالاک و طربناک، به میدان شده بودم!
من گنبدِ بی رنگِ بلورینِ حبابی،
در زلزلهی وسوسه ویران شده بودم!
گفتم نشوم عاشق و چون دیده گشودم
دیدم که دریغا که چه آسان شـده بودم
در همهمهی کوچهی شب گم شده بودی
تا من، پی دیدار بر ایوان شـده بودم
برچسب:
نویسنده: آبتین زارعیپور