در اوج خستگی امشب نمی برد خوابم
شبیه قایق گم کرده راه بی تابم
زمانه نقش خزان را به سینه ام حک کرد
دمید روح تباهی به ریشه ی قابم
مدال خانه خرابی به گردنم آویخت
لباس تیرگی انداخت روی مهتابم
منی که شادتر از باد بوده ام
هر صبح چرا به خاک نشسته نگاه پر آبم
به کام مرگ کشاندی در اوج ناکامی
مرا که زنده ترین تک درخت تالابم
بهار سبز مرا آرزوی فردا نیست
اسیر حال و هوای پریش گردابم
دلم گرفته نگاهم به چوبه ی دار است
در اوج خستگی امشب نمی برد خوابم
#سینا_شکیبا
برچسب:
نویسنده: آبتین زارعیپور